تبليغاتX
سلطان غم

سلطان غم

نمیدونم عشقی که داشتیم، هنوزم یادته

گلایی که دادم بهت ، عزیزم کنارته

یادته به من میگفتی ، همیشه کنارتم

هرجای دنیا که باشی ، همیشه به یادتم

خیلی سخته فراموشت کنم * * این دلو بی سرو سامونش کنم

نمیتونم از تو ساده بگذرم * * این دلو پیر و زمین گیرش کنم

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:49 توسط سعید|

خیلی دلم گرفته از همه ی جدایی

گذشت قدیم و حالم ،من کجا تو کجایی

خیلی گرفتست حالم همش دلم میگیره

اونقدر قدم میزنم تا نفسم بگیره

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

هر جا میرم به فکرتم فکرت برا دلم بسه

میخوام اینقدر صدات کنم اسمت برام مقدسه








در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

کاش می دانستی ...

که من بی تو خواهم مرد

میدونم که سکوت چقدر سخته...میدونم که پر بودن از حرفهای ناگفته ،سکوت در برابر فریادهای رقیبان،سکوت در برابر خواهش ها و تمنای دل سخته...همه این ها رو قبول دارم اما... سکوت نشانه عظمت عشقه !!!

*سکوت جاودانگی عشقه*

* سکوت نهایت عشقه *

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:46 توسط سعید|






تنهایی یعنی



تنها باشی..100تا گزینه هم داشته باشی..اما فقط دلت اونی رو بخواد که نیست.


نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:45 توسط سعید|

گاهی نیاز داری
به یه آغوش بی منت
كه تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد
كه وقتی تو اوج تنهایی هستی
با چشماش بهت بگه
هستم تا ته تهش.......................


نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:43 توسط سعید|

به احتمال زیاد هرکسی که غرورش زیاد باشه و این داستان رو بخونه اشک چشمانش را خواهد سوزاند!!

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم !

به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........

خلاصه فریاد میزدم.

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا

گل ! آقا این گل رو بگیرید....

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی

مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با

فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی!

شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....


دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم

چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت

نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور

خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد

میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم!

خدایا چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیم رو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو

ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشم رو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده

نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروخت!


هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!


مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:40 توسط سعید|

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد...

http://koumeye-eshgh.persiangig.com/image/%D8%A7%DA%AF%D8%B1%20%D9%85%DB%8C%20%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C.jpg
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی



نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:27 توسط سعید|

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:41 توسط سعید|

با عرض پورش ا ز همه ی خوانندگان این سایت باید بگم که این وبلاگ از این به بعد بسته است

این هم آخرین متن این وبلاگ به وصیت آب

لحظه ای که زمان تمام هستی را با خود می بُرد

 

سکوتی به وسعت دشتهای شرق زمین را خاموشی

 

مطلق می کشاند هیچ کلامی گفته نشد
 
فقط چشم مانده بود و چشم

 

تنها دل بود که از حال دل خبر داشت

 

آسمان گرد جدایی می پاشید

 

ستاره ها از خجالت به نقاب نشسته بودند

 

باد تلاش می کرد که دستهارا به هم پیوند دهد

 

اما

 

ناگاه صدایی آمد!!!

 

خاموش

 

تقدیر است

 

جدایی سر نوشت است

 

ماه هم با زمان قهر کرد

 

شب تیره وتار بود

 

آسمان تصویری روشن از کینه ی تار بود

 

قدرت اشک بود که دل را نجات داد

 

وصدایی سرد که دل را به هلاکت کشاند

 

خداحافظ

 

وبرای همیشه خاموش شد

 

دیده پر از خون بود تنها

 

قدرت اشک بود که مرا زنده نگاه داشته تا امروز

ولی افسوس که دگر نیستم در میان شما ولی  بهتر  



نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 16:8 توسط سعید|

سرنوشت بدیه اول جاتو ازم گرفت

صبح فردا شد دیدم رد پاتو ازم گرفت

تا می خواستم به چشمای روشنت نگا آنم

مال دیگری شدی و چشاتو ازم گرفت

تو رو جادو آرد یكی با یه چیزی مثل طلسم

اثرش زیاد بود و خنده هاتو ازم گرفت

تو با من حرف می زدی نگات یه جای دیگه بود

خدا لعنتش آنه ، اون ، نگاتو ازم گرفت

لحظه هات یه وقتایی مال دوتامون می شدن

اون حسود ، اون دو سه تا لحظه ها تو ازم گرفت

خیلی وقته سختمه دیگه تنفس بكنم

یه جور عجیبی انگار هواتو ازم گرفت

خدا دوس نداشت بیام پیشت آنار تو باشم

باورت نمی شه حس دعاتو ازم گرفت

دست روزگار چه قدر با من و آرزوم بده

لحن فیروزه ای مریماتو ازم گرفت

سلامت ، خداحافظیت عزیزمای نقره ایت

حرف آخر ، به امون خداتو ازم گرفت

تو حواس واسم نذاشتی چه آنم از دست تو

اشتباهم بهترین جمله هاتو ازم گرفت

نمی خواد بپرسی چی ، خودم دارم بهت می گم

تو یه خط خوردگی دنیا ، صداتو ازم گرفت

یه آم از برگشتن قشنگتو وقتی گذشت

یكی اومد و یه ذره وفاتو ازم گرفت

هفتم اردی بهشت نزدیكای تولدت

جمعه آه قد تموم زندگیم دلم گرفت



نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 9:15 توسط سعید|

 سلام بهمونه قشنگ من برای زندگی ، آره بازم منم همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت ، دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

 

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه ، جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه

 

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه ، از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه

 

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

 

فدای تو ، نمی دونی بی تو چه دردی می کشم ، حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم

 

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی ، قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

 

نمی دونی چقد دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیات ، نوازشات بوسیدنت

 

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته؟ 

 

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته؟                            

 

من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره ، بعدش خبر میدن که داره دوستت میمیره

 

روزات بلنده یا کوتا ؟ دوست شدی اونجا با کسی؟بیشتر ازین منو نذار تو غصه و دلواپسی

 

 یه وقت منو گم نکنی تو دود این شهر غریبیه سر زمین غربته با صدتا نیرنگ و فریب

 

فدای تو ، یه شب بی خوابی خستت نکنه ، غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه

 

چادر شب لطیفت و از روت شبا پس نزنی تنگ بلور آب تو یه وقت نا غافل نشکنی

 

اگه واست زحمتی نیس ، بر سر عهدمون بمون

 

منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون...

 

راستی دیروز بارون اومد، من و خیالت تر شدیم رفتیم تو فلب آسمون

 

با ابرا همسفر شدیم ، از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره

 

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره ، غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه

 

سرفه های مکررم مال هوای دوریه...

 

گلدون وشمعدونی مون عجیب واست دلواپسه ، مث یه بچه کهبار اوله میره مدرسه

 

 تو از خودت برام بگو ، بدون من خوش میگذره...؟

 

دلت میخواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره..؟

                                                                                     

از وقتی رفتی تو چشمام فقط شده کاسه خون ، همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون

 

یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره  ؟ داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره...؟

 

یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم ،  تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم

 

امروز دیدم دیگه اری منو فراموش می کنی فانوس آرزوهامونو  داری خاموش می کنی

 

گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست

 

با اینکه من خوب می دونم جواب نامه با خداست...

 

عکسای نازنین تو با چنتا گل کنارمه یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

 

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم داغ دلم تازه شده

 

وقتی که اسمت میارم ، وقتی تو نیستی چه کنم

 

با این دل بهونه گیر ، مگه نگفتم چشماتو از چشم من هیچوقت نگیر...؟

 

همش مال غریبیه ، تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه

                                                                                           

زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه

 

تحملی که تو دادی دیگه داره تمونم میشه ، مگه نگفتی همه جا

 

مال منی تا همیشه ... دلم واست شور میزنه ، این دل و بی خبر نذار

 

تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار، فکر نکنی از راه دور دارم سفارش می کنم

 

به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش می کنم....

 

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صدتا کتاب که صفحه ش قصه چنتا درده و چنتا عذاب

 

میگم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن ، نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن

 

یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل میذاره

 

باران همون کسی که بیشتر از همه دوستت داره...

     

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 21:37 توسط سعید|

مدتهاست تبديل به موج نا آرامي شده ام ،

كه سر گردان و درمانده ميان درياي غريب دست و پا ميزنم ،                

كاش ميتوانستم از ستم اين فريبكاران رياكار فرياد بر آورم...!!

اما آيا فرياد رسي هست...؟؟

كسي كه مرا جوابي دهد....؟؟                                                    

                                    

مغرورانه بر سينه نرم آب سوار بر زرورق عشق چشمهايم را بسته بودم....

و خود را به دست جريان زندگي سپرده بودم... 

در سرم انديشه اي جز مهر و عشق نداشتم...                             

اما حالا ببين كه آن كوه غرور چگونه سر فرود آورده و در ميان طوفان حوادث ،

پيچيده مي شود و نمي اند در كدام وادي مسكن گزيند ،،            

حال كه به خود مي نگرم ،

نمي انم كه هستم و به كجا خواهم رفت.....!!!              

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 21:30 توسط سعید|

 چه روزگار سیاهی...!!

نفرین بر این زندگی و روزگار ناشکیب که هیچ گاه با دلم سر سازگاری نداشت...

و نتوانستم شادی اش را ببینم..............

حالا که با این دل لبریز از دلواپسی تنها مانده ام...

و با همه شادی ها و غمها بیگانه گشته ام ، آيا مي توانم از اميد سخن بگويم؟؟

و به فردا دل خوش كنم ؟؟؟؟؟

مني كه چون پرنده اي از نفس افتاده لب ديوار نشسته ام و هر لحظه

بيم افتادنم ميرود و با چشمي ترسيده به صيادان پاي ديوار مينگرم...؟؟

چگونه ....؟؟؟

چگونه به پرواز بينديشم ...؟؟                 

در اين غريب آباد كه كسي معني مهر و عاطفه را نمي فهمد ،

 و غريب كشي رسم و آئينشان است ،،

چگونه از عشق سخن بگويم...؟؟

من گلي از شاخه جدا مانده ام كه در حال پرپر گشتن و نابودي هستم

                                                  

من لبخند خشكيده بر لبي هستم كه در حال محو و نابودي ام...!!

من اشك لبريز از چشمي هستم كه در حال فرو افتادن در كوير سوزان تنهايي ...

 

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 21:29 توسط سعید|

کاش یارب اشناییها نبود     

یا به دنبالش جدائیها نبود           

  یا که او با من نمی شد اشنا  

       یا مرا ازاو نمی کردی جدا.

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 21:21 توسط سعید|

هیچ اعتراضی به نبودنت ندارم


هیچ اعتراضی به فریاد هایت ندارم


هیچ اعتراضی به شکستن های پی در پیت


به عاشقانه هایت که میسرودی البته برای او


به تنهاییم


به بی خیالیت از من


به بی جوابی اشک هایم


به خنده های تو به احساساتم


به درک نکردنم


به سکوت در مقابل التماس هایم


به فرار از در کنار من بودن


به بهانه جویی هایت برای دوری از من

به نیامدنت


رفتنت


ماندنت


به هیچ چیز تو هیچ اعتراضی ندارم


فقط گاهی


لحظه ای


مرا یاد کن


اگر مرا لحظه هایی دریابی برایم کافیست


من هیچ از تو نمیخواهم

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:49 توسط سعید|

 

 روزای خیلی  طلائی یادته ؟

روز ترس از جدایی یادته؟

 عکسمون رو قابِ عکسو یادته ؟

بله بدونِ مکسُ یادته ؟

دستمون تو دست هم بود یادته ؟؟؟؟

غصه هامون کم کم بود یادته؟؟؟؟

روزگار قهرو آشتی یادته ؟؟؟؟؟

هیچکسو جز من نداشتی یادته ؟؟؟؟

رویاهای آسمونی یادته ؟

قول دادی پیشم میمونی یادته ؟ 

روزای بی غم و غصه یادته ؟ 

ببینم اول قصه یادته ؟؟؟

دست گرمت تو زمستون یادته ؟

شونهٌ من زیر بارون یادته ؟؟

شرط هامون  سر صداقت یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟

تو ؛ تو مجازات خیانت یادته ؟؟؟؟؟؟؟

قرارای پنهونیتو  یادته ؟؟؟؟؟

اخمو قهرات تو بهارو یادته ؟؟؟؟

دستاتو میخوام بگیرم یادته؟

راستی تو ؛ بی تو میمیرم یادته ؟؟؟؟

دونه دادن به کبوتر یادته ؟

خاطرات توی دفتر یادته ؟

 پیشهم بودیم ؛‌نذاشتن یادته ؟؟

اونا مارو دوست نداشتن ؛ یادته ؟

طرح اون انگشتر من یادته ؟

پاسخ مختصر من یادته ؟

گفتی ما باید جداشیم یادته ؟؟؟

گفتی باید بی وفا شیم یادته ؟؟؟؟

یک دفعه ازم بریدی یادته ؟؟

خط رو اسم من کشیدی یادته ؟؟

گفتی عشق تو هوس بود یادته ؟

گفتی خوب بود ؛ ولی بس بود یادته ؟؟؟؟

حلقه من دست تو دیدم یادته ؟؟؟؟؟؟

کلی سرزنش شنیدم یادته ؟؟

چشم من به چشمت افتاد یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟

کاری که دست دلم داد یادته ؟؟؟؟؟؟؟

حالا امدم همون  جا وایستادم

که تقاضای تورو جواب دادم

در آوردم از دستم انگشترو

جا گذاشتمش همون جا دفترو

حیف شعری که نوشتم یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شعر من بده ؛ ولی زیادته

                                        به خودت دروغ نگو ؛؛ یادته !

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:46 توسط سعید|

هر وقت میبینم بی قرارمو آشفته م

یاد توو اون همه خاطره می افتم

دیگه کافیه غم دیگه خسته شدم از درد

تا دیر نشده تا نمرده دلم برگرد

از تو دورم

 این دلهره داره میکشه منو کاری کن

سوت و کورم

 این خسته رو واسه یه بارم  شده یاری کن

راهم دوره

من وارث آخر سلطنت دردم

با دلشوره دنبال خودم توی فال تو میگردم

اینجا منو غربتو حسرتو تنهایی

اونجا توو اون همه صبر و شکیبایی

حتی به همین بودن ندارم میلی

کی زنده دیده آخه مجنون و بی لیلی

وقتی نیستی

از ثانیه های کپک زده لبریزم

میریزم

هم گریه و  همدم ابرای پاییزم

دلگیرم

از هر چی تبسم کاغذیه سیرم

میمیرم

از ابرا نشونی خورشیدو میگیرم

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:32 توسط سعید|

بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:21 توسط سعید|

زندگی نه آنقدر شيرين و مرگ نه آنقدر ترسناك است كه ما بخواهيم عزت و شرف را فدای آن كنيم . زندگانی چون رودخانه ای است كه راه را طی می كند و خاطرات تلخ و شيرين را چون شنهای صاف بر بستر آن به جای میگذارد .

دوستی ها يك حادثه شيرين و جدايی ها يك قانون تلخ است ، بيا حادثه آفرين و قانون شكن باشيم .

 

ما كسايی كه به فكرمون هستن رو به گريه می اندازيم. 

ما گريه می كنيم برای كسايی كه به فكرمون نيستن. 

ما به فكر كسايی هستيم كه هيچوقت برامون گريه نمی كنن.

اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولی حقيقت داره. 

اگه اين رو بفهميم، هيچوقت براي تغيير دير نيست

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 10:48 توسط سعید|

 

   با سلام خدمت همه ی دوستان گلم.

قبل از اومدن به نت خیلی حرف ها واسه گفتن داشتم...........

 ولی الان دیگه حرفی ندارم.

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو


چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن


وسط قصه میشه سر به سر من میزارن 

 تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن

 میتونم مثل همه دورنگ باشم،دل نبازم

میتونم مثل همه یک عشق بادی بسازم

تا با یک نیشه زبان بترکه،خراب بشه

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

میتونم دروغ بگم تا خودم و شرین کنم

میتونم پشت دلا قاییم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفا؛منم مثل اونام

یک دروغگو میشم و همیشه ورد زبونام

یک نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم؟؟

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم؟

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 10:40 توسط سعید|

کاش غم من
توفان سهمگینی بود
و من چون مرغ باران
خود را به خشم ا و می سپردم
ولی افسوس که غم من چون جویبار صافی است
که همچنان می رود
و دل مرا
چون برگ مرده ای
همراه خود من برد .

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 17:45 توسط سعید|

نهايي همين است ... تكرار نامنظم من بي تو !

بی آنکه بدانی ...

برای تو نفس می کشیدم !!!
 
 
 
دقت کن!

کمی بیشتر ...

ببین! ساعت هم لجاجت می کند !

زمانی که می خواهی تند برود، نمی رود ...

زمانی که نمی خاهی برود، می دود !

هی زل می زنم به ساعت ...

ولی انگار نه انگار !!!

تیک تاک ها از هم فاصله می گیرند ...

زمان هم دیگر لجبازی می کند !

پس چه انتظاری داری از دیگری؟!...

.

.

.

دیگر مهم نیست

هر طور که می خواهد برود

برود، بدود، نرود !

کار از کار گذشت

گذشت ...!

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 17:42 توسط سعید|

روزای سخت نبودن با تو … خلا امیدو تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه می شد … هم نفسم شد سایه ی سردم

تورو می دیدم از اونور ابرا … که میخوای سرسری از من رد شی
آسمونو بی تو خط خطی کردم … چه جوری میتونی انقده بد شی

سکوت قلبتو بشکن و برگرد … نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی … دوباره آخر قصه همین شه

روزای سخت نبودن با تو … دور نبودنتو خط کشیدم
تازه میفهمم اشتباهم این بود … چهره ی عشقمو غلط کشیدم

عشق تو دار و ندار دلم بود … اومدی دار و ندارمو بردی
بیا سکوتتو بشکن و برگرد … که هنوزم تو دل من نمردی

سکوت قلبتو بشکن و برگرد … نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی … دوباره آخر قصه همین شه

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 17:46 توسط سعید|

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن

هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده …

تنهای تنها میون این همه آدم سخته.

دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم

وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم

خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی

ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم

سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم

اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود

خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند مو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی

من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده .

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 17:45 توسط سعید|

تو مال من بودی چی شد ازم جدا شدی ؟

تو مال من بودی چی شد ازم جدا شدی

چرا زدی زیر قولت بی وفا شدی

گفتی من دلتو شكوندم حالا میگم ببخشید

تو به بزرگی خودت ببخش این عاشق دیوونت نفهمید

یكی داره بین من وتو اتیش میسوزونه

چشم نداره ببینه من شدم دییونه

دارم میگم من بی تو هیچم گم میشم توی دیوونگی

این دفعه را باید ببخشی تو بكن مردونگی

درسته كه پیش چشات خیلی كمم

چی كار كنم تو دنیا فقط دیوونگی را بلدم

نرو, نذار قلبم توی غم دوریت بسوزه

نذار این با بشم توی امتحان عشقت رفوزه

ثابت میكنم توی دنیا هیچكی مثل من تو را دوست نداره

تو هم دست رد نزن به سینه ی این عاشق اواره

قول میدم جبران كنم برگرد پیشم دوباره

میمیرم اگه بشنوم بگی دلم دیگه دوست نداره

نگو به من گریه زاریتم فایده نداره

این كارا روی من اثر دیگه نداره

اشكام داره توی چشمام می درخشه

خدا كاری كن منو ببخشه

من و گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه

میمیرم بی تو اگه ازت یه لحظه جدا بشم

به خاطرت روی زندیگمم شده خط میكشم

التماست میكنم ,اشكامو میریزم به پات

غرورمو میشكنم , جونمو میكنم فدات

نگو میرم از پیشت نگو برتم مهم نیست گریه هات

نگو خودتم بكشی دیگه نمیمونم باهات

نگو برو گمشو نگو كاری ندارم باهات

نگو فاصلمون شده اسمون تا زمین

دیگه خوابشو ببینی ما بت همیم

اگه منت داره میكشم از چشات

هر كاری میكنم تا بمونم باهات

ببین محال من بگم تو رو دوست ندارم

یا كه بخوام صفحه پشت سرت بزارم

كم نیست, خیلی وقته دوریتو تحمل كردم

تو میگی حتی یه بارم بهت فكر نكردم

خیالی نیست من به این بی وفییات عادت كردم

بشین نگا كن ثابت میكنم كه من چقدر دوست دارم

تا عمر دارم محاله تنهات میزارم

نشد یه شب بخوابم اسمتو روی لبهام نیارم

برای با ر هزار و چندم میگم پیش تو من خیلی كمم

حقم داری دوسم نداشته باشی, تو یه فرشته ای و من یه ادمم

تو خیلی خوبی و من خیلی بدم

میدونم ته دلت به من میگی ازت متنفرم

یه فرشته اگه منو ببخشه

دیگه اشك از چشمام نمی درخشه

منو ببخش اشتباه كردم غلط كردم

نفهمیدم چیكار كردم , خطا كردم

منو ببخش نازنینم من گناه كردم

                             میمیرم اگه بگی من هنوز عشقتو باور نكردم
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 17:36 توسط سعید|

باور کنم که دیگه نیستی؟

یعنی باید باور کنم که دیگه نیستی

یعنی باید باور کنم

چطور می تونم اون همه خاطراتت رو

یه شبه پرپر کنم

یکی دو روز نیست

آخه صحبت یک عمر که

دارم برای تو می میرم

می دونم محال بدون تو

یک لحظه رو سر کنم

مگه من رو دوستم نداری که

اینجوری می زاری می ری

و

بی خیال ما میشی

مگه فکر کردی من بازیچه ام

می گی دوستم داری و فرداش می ری

آخه چجوری باور کنم

رفتن تو برام مرگه

بدون تو نمی تونم

کی اومد جای من

که من از چشمای تو افتادم

نگو لایق تو نبودم

مگه فکر کردی من بازیچه ام

می گی دوستم داری و فرداش می ری

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 17:34 توسط سعید|

چیزی میدونی از حالم؟


حالا که تو اوج غمم دوروبرم چه می کنی؟


چی داری میگی تو گوشم؟اینکه ترکم نمی کنی!


دلم می خواد اون واژه ها آتیش بگیره رو لبت


همونجوری بسوزونت که من می سوختم تو تبت


تو این ترانه هم می خوام اشکم و فریاد بزنم


می خوام که این ترانه رو برای عشق داد بزنم


حالا که دیدی جای من کسی نمی تونه بیاد


برگشتی هی به من میگی اون روزا رو یادت بیاد!


اون روزا رو خوب یادمه، بازی تو با کلمات


هربار که چند روز نبودی من بودم وعکس چشمات


اون شبها رو خوب یادمه، تا دم صبح دل لرزه ها


تا خود صبح عاشق کشی، کشتن من تو لحظه ها


اون غروب ها و انتظار واسه شنیدن صدات


لحظه ای که گفتی برو و گمشدن توی هوات


اما تو چی عزیز من؟چیزی می دونی از حالم؟


می دونی از وقتی رفتی شکسته شد پر و بالم؟


می دونی غم چه رنگیه؟ به اون سیاهی چشات


به اون بی رحمی دلت، به سردی همون نگات


حالا که دارم میمیرم دلم نمی خواد بمونی


خسته شدم از عاشقی، خدا خودت خوب میدونی


من و ببر از رو زمین می خوام عزیز تو بشم


خدا جونم یه کاری کن که دیگه از خواب پا نشم

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 1:34 توسط سعید|

درد هجران 
رفتن رسیدن است، مقصد بهانه ای است!

من به خود نآمدم اینجا که به خود باز روم

                                  آنکه آورد مرا باز بَرَد در وطنم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

با غزلی آمدن دوباره ی خودم را آغاز می کنم:

esgh

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 1:14 توسط سعید|

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت،
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را…
نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 14:32 توسط سعید|

حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم
هنوز از سردیه آهم نه میگریم نه میخونم
حواست به منم باشه دارم جون میکنم بی تو
چه معصومانه هر لحظه معنا میکنم درد و
حواست به منم باشه هنوز درگیر احساسم
بجز تو حتی من گاهی خودم رو هم نمیشناسم
حواست به خدا باشه تو که اینقدر بی احساسی
تو که از من بجز اسمم نمیدونی، نمیشناسی
خدایا از تو دلگیرم دارم از غصه میمیرم
چرا قسمت همین بوده که مهتاج و زمین گیرم
نه آغوش تو میبینتم نه اجابت میکنی دردم
یه کاری کن من از اینجا به آغوش تو برگردم
یه کار کن بیام پیشت رو لب هام خنده پیدا شه
نزارم منتظر بیشتر حواست به منم باشه
خدایا زندگی اینجا کنار آدما سخته
تو دنیا هرکی بدتر بود چرا بی درد و خوشبخته
خدا یا کفر حرف من نزار لبهام به حرف واشه
برای رفتن از دنیا حواست به منم باشه
یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه
نزارم منتظر بیشتر حواست به منم باشه

پ.ن:هیچ وقت رویاها به واقعیت تبدیل نمیشن...!
نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 14:30 توسط سعید|

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم ؟

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم ؟

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم ؟

تو همونی که واسم ، یه روزی زندگی بودی

توی رویاهای من ، عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته

بی کسی عالمی داره ، واسه ما یه عادته

چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو ؟

آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو ؟

دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده

چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم ؟

نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 14:24 توسط سعید|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست